بندی از یک نامه.
درد تو را ز دست آسان ندهم.
حالا به هر قیمتی.
این پست رو خودم بی مزه ترین پست این وبلاگ می دونم.شما چطور؟![]()
دوست دارم بنویسم که کسی هست که خیلی بهش فکر می کنم.مثل اسم وبلاگ تو.دوست دارم برای تو بنویسم چون فکر می کنم تو تنها کسی هستی که می فهمه من چی می گم.دوست دارم کسی رو که عاشقشم پیش تو به اسمی که دوست دارم صدا کنم.چون من فکر می کنم که گوش های تو دقیقا حرفی رو که من می زنم می شنون.و فقط گوش های تو اینطورین و هیچ گوش دیگه ای تو دنیا انقدر با لب ها و دهان من آشنا نیست.دوست دارم برای تو بنویسم که شاید اون فقط یک بهانه برای نامه نوشتن به تو باشه.دوست دارم به تو بگم که چقدر خوشحالم که تو اون یک ماه خیلی به هم نزدیک نشدیم.چون ممکن بود دیگه من رو دوست نداشته باشی و من دیگه نتونم برای تو نامه بنویسم.
دوست دارم بهت بگم که حالم خوب نیست و تو می فهمی که حال من چرا خوب نیست.تو می دونی هر حس و حرف و کاری که دارم و می زنم و می کنم همه بهانه اند.دوست داشتم به جای شیراز تهران درس می خوندی تا من تو رو ببینم.گاهی از دور و بعد زود برم و برات نامه بنویسم.
دوست دارم بهت بگم که من کسی رو دوست ندارم و اگر داشته باشم به خاطر اینه که برای تو نامه بنویسم.دوست دارم پیشت اعتراف کنم که تو خیلی بهتر از من می نویسی و وقتی به چیزی که تو برای من نوشتی فکر می کنم از این نامه خجالت می کشم.
دوست دارم تو بفهمی و تو می فهمی چون من دوست دارم.تو چیزی رو که من دوست دارم می فهمی و حتی مطمئنم می دونی اون چه شکلیه و چجوری حرف می زنه و چجوری نگاه می کنه.چون من کسی رو دوست دارم که تو می فهمیش.
ولی تو فکر نکن که من تو رو دوست دارم چون می فهمی چون حتی اگه نمی فهمیدی هم من تو رو دوست داشتم.
سحر
امروز
اینجا.
در زندگی روزهایی هست که دلت تنگ می شود...تنگ می شود...تنگ می شود.روزهایی هست که دلت آشتی می کند با همه ی همه ی آدم ها.روزهایی که نمی دانی روز است واقعا یا توهم.روزهایی که می آید و می رود وشب هایی هست که می آید و می ماند.امید هایی که هستند و آماده تا چنگشان بزنی و بیاویزی بهشان و کمی زنده باشی.اندیشه هایی هست بعضا جدا از تو –آنطور که ادعا می کنی-و بیشتر همراه تو که گاه سیاهند و کمتر سفید.چیزهایی هم هست که هر چه می خواهی رنگشان کنی نمی توانی چون می دانی که از هیچ هیچ هیچ چیز مطمئن نیستی...لااقل در زمان هوشیاری.و مستی هایی هست که هرچقدر کوچک ولی هست و خداست و پریستیدنی.مستی هایی که دنیای تو می شوند و خدای تو و دین تو و تو و تو.در زندگی روزهایی هست و شب هایی که چشم های تو آنجا خیسند و دلت کوچک و امیدت بی رنگ.زمان هایی هست که تو در آن واقع می شوی و مکانی هایی هست که تو جای می گیری و شب و روزی هست که تو را دربر بگیرد.و تو هستی با همه ی این ها که هر قدر هستن آن ها برایت محل شک است بودن خودت یقینی ست.در زندگی چیزهایی هست مثل تو که من به یادشانم و عزیزشان می دارم و دلتنگشان می شوم بی آنکه بخواهم.در زندگی من هستم تو هستی و چیزهای دیگر چه باشند چه نه به حال من فرقی نمی کند.در زندگی در زمان در شب و روز من تو باش و گو زندگی نباش...رضایت می دهم(گرچه تو هم با زندگی می روی چون تو هم در آن واقع شده ای)
تقربا حس خوبی دارم.خدا شاهده نمی دونم چرا.من سوال دارم.سوال.
چرا؟
تو رو خدا یک نفر فقط یک نفر پیدا بشه به من بگه چرا.
من خسته ام.به همه ی چیزاهای خوب و ناخوب قسم خسته ام.
نمی دونی چقدر ناراحت می شم وقتی به این فکر می کنم که زبان فارسی انقدر غنی نبوده که برای نشون دادن تضاد با خوب یک واژه ی مستقل داشته باشه و از کلمه ی ناخوب استفاده می کرده.آخه هر چیز ناخوبی که بد نیست.و ما به آنچه متضاد خوب باشه می گیم بد.این یک کلمه بیگانه ست.ممکنه آن جه که خوب نیست بد هم نباشه.علی السویه باشه.پس این یک اشتباه بود.آه خدای من.اجداد من اشتباه کردند.آه...
می دونی مساله دقیقا در باغ سبزه.که خداوند با اون چشم قشنگش شاهده که به همه نباید نشون داده بشه.چون اصولا چیز مضریه.نه نه.اصلا نباید نشون داده بشه و من آدمی رو می شناسم که از بس به خلق علاقه داره به همه اون در کذایی رو نشون می ده.کار درستی نمی کنه.
من دلم یک کسی می خواد که تو نیستی.خدا رو شکر.نه؟آره بابا خدا رو شکر.
همین.
حتما بخونید و حتما نظر بدبن اگر هستید هنوز کسانی که من رو دوست می داشتین:
نگاه که می کنم همه ی زنان سرزمین من خواهر منند.همه ی آن ها مال یک نسل هستند.نسل حوا.و من فقط خوشحالم که ازدواج نکرده ام تا مثل آن ها شوم.خوشحالم که لااقل چند سالی وقت دارم تا از این که هستم معمولی تر شوم.من هنوز خوشحالم.
پ.ن:جواب کامنت ها را دادم با تاخیر.ببخشید اصلا دسترسی نداشتم به نت.ممنونم از نظرها موافق یا مخالف.
دانشجو:خود به چند دسته تقسیم می شود از آن است:۱-روشنفکر ۲-جوگیر ۳ -رذل ۴ -شوت
روشنفکر:کسی که با چشمانی پر از تاسف،با لبخندی کج و رفتاری موقر دیگران را زیر علامت سوال هل می دهد.رادیکال محض است.هرگز در فعالیتی شرکت نمی کند و این به دلیل مطلق گرایی اوست.فقط بیرون ماجرا می ایستد و به ریش سایرین می خندد.به این شیوه نه تنها وجهه ی خود را خراب نکرده،که کلی هم باکلاس جلوه نموده.
جوگیر:خود دسته های مختلفی دارد که محل اعتنا نیست.در یک تعریف کلی کسی است که در فضای خاص احساسات خاص گازش می گیرد.
رذل:آن که نه جوگیر باشد نه روشنفکر.او اصولا رهبر است.ماجرا پیش می آورد و جو ایجاد می کند.به دو دسته ی چپ و راست تقسیم می شود که راستش بسیج و چپش انجمن و تحکیم وحدت نام دارد.در کیفیت رهبری او نیز بحث بسیار است(که رهبری ذاتی اوست یا اصولا ملعبه است).
شوت:عین عبارت.
و اما ما جری:۱۶ آذر رفتار پارادوکسیکال انتظامات(چک کردن کارت و تقدیم گل)حالت را به هم می زند.گل را تقیم مهروز می کنی و از زیر بار سنگین محبت دانشگاه بیرون می آیی.می گذرد تا ساعت۱۲:۳۰ که نمایش اقتدار بسیج را تماشا می کنی و مهوع ترین مجلس کل عمرت را می بینی.پر می شوم از کینه ای که که ریشه های مذهبی دارد.از کینه نسبت به حکومت ولی فقیه.
۱۷ آذر:به امید این که اصلاحاتی ها یک شکری بخورند می روی دانشگاه.حرف داداشی یادت می آید که:خراب کاری نمی کنیا!خب مسلما تضمین نمی دهی.از ادم های شناس همه امده اند تماشا.یک عده روشنفکر در آن ها هست اما بیشتر شوت می زنند.رذل ها می آیند و سعی می کنند که شلوغ کنند که چون جو هنوز دندان هایش را تیز نکرده موفق نمی شوند.عمیقا ناراحت می شوی که چرا بسیج دیروز آن همه سر و صدا کرد آن وقت رذل های چپ باید این طوری جان بکنند تا کم نیاورند.شعارها که معلوم است.اصلا مهم هم نیست.برای من برای تو همان اعتراض مهم است.همان شلوغ کردن.جو دندانش را تیز می کند جمعیت را گاز می گیرد و تو هم جزو جمعیت.حالا مخالفت تو هم فریاد می شود.جو را دوست داری.دندان هایش را می بوسی.فرداها همین جمعیت روشنفکر با ان لبخند آرامشان،با آن نگاه عاقل اندر سفیه شان می برندت زیر علامت سوالی که اگر ان را ازشان بگیری شالوده ی وجودشان را از هم پاشانده ای.تو را متهم می کنند که نادان و نفهمی.که ایدئولوژی نداری.که قیم نیاز داری.برای خودشان تحلیلت می کنند و ب باکلاسی شان را جار می زنند که آره اگه تو هستی من بیشتر هستم.تو نفهمیدی و یه غلطی کردی ولی من با تیزهوشی وقار خودمو حفظ کردم.
باشه عزیزم.تو روشنفکر،من جوگیر.
پ.ن:و اما در باب حمایت از اصلاحات و شخص خاتمی.ببینید دوستان من هم مثل شما در ۸ سال ریاست جمهوری خاتمی زندگی کرده ام.من هم می دانم اصلاحات و دموکراسی در جایی که به گفته ی خود آقای خاتمی قدرت نهادهای غیر انتخابی از نهادهای انتخابی بیشتر است،فقط یک شعار دوست داشتنی است.اما دوست عزیز.مطرح شدن همین شعار در جامعه ی اقتدارگرای سیاسی ما یعنی تسهیل روند دموکراتیزاسیون در ایران.همین.حرفی زده شود،ایده ای اورده شود و طلبی در جامعه به وجود بیاورد.من از خاتمی انتظار ندارم در ۸ سال ۱۲ سال ۱۶ سال ایران را یک جامعه ی دموکرات کند.انتظار دارم فرهنگ دموکراسی را در ایران به وجود بیاورد.انتظار دارم عادت به نظام پدشاهی را در ایران ریشه کن کند نه خود نظام را.پس خاتم یبرای من مرد عمل نیست.مرد حرف و فلسفه ایست که می زند . می بافد.خاتمی مرد تئوری دموکراسی در ایران است.
پ.ن۲:د راین پست اصلا قصد توهین و تمسخر نداشته ام.کسانی که به من ایراد گرفته اند بعضا از دوستان خیلی نزدیک من هستند که مسلما بسیار هم عزیزند.اگر هم کنایه ای زده ام از روی این بوده که عده ای من را احمق فرض کرده اند و این چیزی است که نیستم.پس لطفا گله و شکایت و به خود گرفتن نداشته باشیم.
