تبليغاتX
اتوپیا
دریغ و درد
تو می روی و من به نام و یاد تو

دست و پا و روح و دل به زنجیر می شوم

از تمام زندگی و مرگ و هرچه هست

من از تمام هرچه جز تو هست سیر می شوم

.

.

.

من که ادامه میدم...می جنگم...تو که نیستی...

نه...

همچین روزی نمی رسه...

این ها همه از سر بود...

تاوان عصاة این است...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:48 توسط سحر |

35 سالگی ام را دیدم.فقط وهم بود.من که می دانم یک شبه آدم چند سال بزرگتر نمی شود.من که شب های تولدم به هر کس که می گفت یک سال بزرگتر شدی می گفتم آدم یک شبه یک سال بزرگتر نمی شود.من که می دانم امشب فقط یک نظر سحر را دیدم که خطوط صورتش پخته تر بود.عمیق تر بود و انگار چیزی می دانست.من امشب داوینچی را می خواستم که آن یک لحظه را به ابدیت پیوند بزند.صورت 19 ساله ای که ناگهان 35 سالش شد و دوباره همان 19 سالگی.من به سفر می روم.در جست و جوی تنهایی.من به عمق می روم .به روزی که قبل از شب وجودم بود.من به جست و جوی زمان می روم.من به قبل می روم.به فردایی که امروز نمی شود می روم.مجرد می شوم.

"روزی دریافتم که با روی گرداندن از او به مرگ محکوم شده ام.پانزده سال داشتم.در آپارتمان خالی فریاد کشیدم."

من به جست و جوی هنر زیستن می روم.من هنر مردن را خواهم آموخت.ابدی می شوم.

حتی اگر خدا نباشد،ایمان هست.

حتی اگر خدا نباشد زمین روزگاری را دیده که "یک مرد" در آن می زیسته است.

شاید در آن روزگار من 35 سال داشته ام.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:18 توسط سحر |
زنی که ماییم
رها شدن از تمایلات نهادینه شده ای که قرن ها همراه جنس من بوده واقعا طاقت فرساست.من تصویر همون زن خانه دار رو که برای ارضای میل جنسی صاحبش هر کاری باید بکنه و از اینکه قدرت برتری برش حاکمه لذت ببره هنوز تو تک تک زن ها و دخترهای اطرافم می بینم.تمایلات مازوخیستی از اینکه یه عنصر قوی تر از خودشون بهشون حاکم باشه و فقط همین آزار دیدن می تونه بهشون احساس مفید بودن بده.احساس فعالیت.در حالی که زن در طول تاریخ از هر قشر و جنس و طبقه ای منفعل تر بوده و تمام زندگیش صرف برطرف کردن احتیاجات دیگران شده.یاد گرفته باید مهربون باشه به دیگران کمک کنه به افراد اهمیت بده جزئیات رو ببینه وبفهمه تا بتونه تو این جنگل باقی بمونه و من تعجبم از زن هاییه که این صفات رو مایه ی افتخار خودشون می دونن.تقصیر نیچه نیست که زن ستیزه.زن با انفعال هزاران ساله ش خودش رو لایق نفرت یا دست کم ترحم کرده.بد ماجرا این جاست که تصویر عقب رانده شده ای از این زن هنوز با قدرت تو روان زن امروز هم زندگی می نه.عقب رونده شده ولی از بین نرفته.و من هربار که در خودم عمیق می شم کسی رو می بینم که نمی خوام باشم ولی از دستش هم نمی تونم رها بشم.مادربزرگ چندهزارساله ی من.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:0 توسط سحر |
دریغ و درد
درون خاطرات قلب من

بدل به نقطه های کور می شوی

به یک گذر

به یک نگاه

بدل به لحظه ای عبور می شوی

تو می روی

دور می شوی

.

.

.

.

.

به سلامت!التماس دعا.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:11 توسط سحر |
بی ربط
زنان در شهر سیگار می کشند و مردان در روستا چپق.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:21 توسط سحر |
...نیستی.نیستی و کمترین چیزی پیدا نمی کنم که تعبیر کند نبودنت را.نه شعری نه نوایی نه کلامی...و نه هیچ چیز دیگر.تو فقط نیستی.همین...

بندی از یک نامه.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:16 توسط سحر |
در زندگی انسان هایی هستند که از بس خرند همه را عین خودشان میبینند.در زندگی انسان هایی هستند که هدفی را دنبال می کنند نتیجه نمی گیرند و فقط خسارت به بار می آورند.در زندگی انسان هایی هستند که شعور ندارند چطور زندگی کنند.در زندگی همه جور الاغی پیدا می شود.در زندگی تو هم از دست این آدم ها در گل می مانی.در زندگی من نمی دانم آب نبود یا نان این عشق و عاشقی دیگه کیلویی چند بود که جنبنده ای از کنار تو رد نمی شود فارغ از این قضیه.خلاصه در زندگی اینگونه پیشامد ها زیادست جدی نگیرید.به نفعتان بود شاید.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:16 توسط سحر |
میل غریبی برای بازگشت به روزهای گذشته و زندگی در همون شرایط جهنمی داشتم.ولی خب آدم میل به همه چیز رو نباید عملی کنه.من خوبم.خوب می مونم.و...

درد تو را ز دست آسان ندهم.

حالا به هر قیمتی.

این پست رو خودم بی مزه ترین پست این وبلاگ می دونم.شما چطور؟

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:15 توسط سحر |
برای رامسیس
یک بار به تو گفتم احساس می کنم تنها کسی هستی که می شناسم.گفتم دلم می خواد برات نامه بنویسم.دوست دارم کاغذ رو بر دارم و برات از تمام چیزی که هستم بنویسم و دعا کنم که تمام من توی کاغذی که برای تو می نویسم جا بشه.

دوست دارم بنویسم که کسی هست که خیلی بهش فکر می کنم.مثل اسم وبلاگ تو.دوست دارم برای تو بنویسم چون فکر می کنم تو تنها کسی هستی که می فهمه من چی می گم.دوست دارم کسی رو که عاشقشم پیش تو به اسمی که دوست دارم صدا کنم.چون من فکر می کنم که گوش های تو دقیقا حرفی رو که من می زنم می شنون.و فقط گوش های تو اینطورین و هیچ گوش دیگه ای تو دنیا انقدر با لب ها و دهان من آشنا نیست.دوست دارم برای تو بنویسم که شاید اون فقط یک بهانه برای نامه نوشتن به تو باشه.دوست دارم به تو بگم که چقدر خوشحالم که تو اون یک ماه خیلی به هم نزدیک نشدیم.چون ممکن بود دیگه من رو دوست نداشته باشی و من دیگه نتونم برای تو نامه بنویسم.

دوست دارم بهت بگم که حالم خوب نیست و تو می فهمی که حال من چرا خوب نیست.تو می دونی هر حس و حرف و کاری که دارم و می زنم و می کنم همه بهانه اند.دوست داشتم به جای شیراز تهران درس می خوندی تا من تو رو ببینم.گاهی از دور و بعد زود برم و برات نامه بنویسم.

دوست دارم بهت بگم که من کسی رو دوست ندارم و اگر داشته باشم به خاطر اینه که برای تو نامه بنویسم.دوست دارم پیشت اعتراف کنم که تو خیلی بهتر از من می نویسی و وقتی به چیزی که تو برای من نوشتی فکر می کنم از این نامه خجالت می کشم.

دوست دارم تو بفهمی و تو می فهمی چون من دوست دارم.تو چیزی رو که من دوست دارم می فهمی و حتی مطمئنم می دونی اون چه شکلیه و چجوری حرف می زنه و چجوری نگاه می کنه.چون من کسی رو دوست دارم که تو می فهمیش.

ولی تو فکر نکن که من تو رو دوست دارم چون می فهمی چون حتی اگه نمی فهمیدی هم من تو رو دوست داشتم.

سحر

امروز

اینجا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط سحر |
روزها و زندگی

در زندگی روزهایی هست که دلت تنگ می شود...تنگ می شود...تنگ می شود.روزهایی هست که دلت آشتی می کند با همه ی همه ی  آدم ها.روزهایی که نمی دانی روز است واقعا یا توهم.روزهایی که می آید و می رود وشب هایی هست که می آید و می ماند.امید هایی که هستند و آماده تا چنگشان بزنی و بیاویزی بهشان و کمی زنده باشی.اندیشه هایی هست بعضا جدا از تو –آنطور که ادعا می کنی-و بیشتر همراه تو که گاه سیاهند و کمتر سفید.چیزهایی هم هست که هر چه می خواهی رنگشان کنی نمی توانی چون می دانی که از هیچ هیچ هیچ چیز مطمئن نیستی...لااقل در زمان هوشیاری.و مستی هایی هست که هرچقدر کوچک ولی هست و خداست و پریستیدنی.مستی هایی که دنیای تو می شوند و خدای تو و دین تو و تو و تو.در زندگی روزهایی هست و شب هایی که چشم های تو آنجا خیسند و دلت کوچک و امیدت بی رنگ.زمان هایی هست که تو در آن واقع می شوی و مکانی هایی هست که تو جای می گیری و شب و روزی هست که تو را دربر بگیرد.و تو هستی با همه ی این ها که هر قدر هستن آن ها برایت محل شک است بودن خودت یقینی ست.در زندگی چیزهایی هست مثل تو که من به یادشانم و عزیزشان می دارم و دلتنگشان می شوم بی آنکه بخواهم.در زندگی من هستم تو هستی و چیزهای دیگر چه باشند چه نه به حال من فرقی نمی کند.در زندگی در زمان در شب و روز من تو باش و گو زندگی نباش...رضایت می دهم(گرچه تو هم با زندگی می روی چون تو هم در آن واقع شده ای)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:13 توسط سحر |