تبليغاتX
اتوپیا
برای رامسیس
یک بار به تو گفتم احساس می کنم تنها کسی هستی که می شناسم.گفتم دلم می خواد برات نامه بنویسم.دوست دارم کاغذ رو بر دارم و برات از تمام چیزی که هستم بنویسم و دعا کنم که تمام من توی کاغذی که برای تو می نویسم جا بشه.

دوست دارم بنویسم که کسی هست که خیلی بهش فکر می کنم.مثل اسم وبلاگ تو.دوست دارم برای تو بنویسم چون فکر می کنم تو تنها کسی هستی که می فهمه من چی می گم.دوست دارم کسی رو که عاشقشم پیش تو به اسمی که دوست دارم صدا کنم.چون من فکر می کنم که گوش های تو دقیقا حرفی رو که من می زنم می شنون.و فقط گوش های تو اینطورین و هیچ گوش دیگه ای تو دنیا انقدر با لب ها و دهان من آشنا نیست.دوست دارم برای تو بنویسم که شاید اون فقط یک بهانه برای نامه نوشتن به تو باشه.دوست دارم به تو بگم که چقدر خوشحالم که تو اون یک ماه خیلی به هم نزدیک نشدیم.چون ممکن بود دیگه من رو دوست نداشته باشی و من دیگه نتونم برای تو نامه بنویسم.

دوست دارم بهت بگم که حالم خوب نیست و تو می فهمی که حال من چرا خوب نیست.تو می دونی هر حس و حرف و کاری که دارم و می زنم و می کنم همه بهانه اند.دوست داشتم به جای شیراز تهران درس می خوندی تا من تو رو ببینم.گاهی از دور و بعد زود برم و برات نامه بنویسم.

دوست دارم بهت بگم که من کسی رو دوست ندارم و اگر داشته باشم به خاطر اینه که برای تو نامه بنویسم.دوست دارم پیشت اعتراف کنم که تو خیلی بهتر از من می نویسی و وقتی به چیزی که تو برای من نوشتی فکر می کنم از این نامه خجالت می کشم.

دوست دارم تو بفهمی و تو می فهمی چون من دوست دارم.تو چیزی رو که من دوست دارم می فهمی و حتی مطمئنم می دونی اون چه شکلیه و چجوری حرف می زنه و چجوری نگاه می کنه.چون من کسی رو دوست دارم که تو می فهمیش.

ولی تو فکر نکن که من تو رو دوست دارم چون می فهمی چون حتی اگه نمی فهمیدی هم من تو رو دوست داشتم.

سحر

امروز

اینجا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:55 توسط سحر |