سرمای تا مغز استخوان
رسوخ کرده در تنم
این آتشک خاموش می تواند کند؟
.
.
.
بعضی کاف ها کاف تصغیرند و بعضی مال تحبیب.
من ناراحتم.خیلی زیاد.مدت مدیدی است که هیچ کار هیجان انگیزی نکرده ام.مدت مدیدی است که به اخلاق و محدودیت هایش پایبند بوده ام.انقدر خسته و ملولم که خدا می داند.هیچ کاری به کار هیچ کس نداشته ام.خیلی وقت است.اعصابم به هم ریخته.دلم می خواهد کسی را به قتل برسانم.بعد عزاداری کنم.اما همه خیلی بد شده اند.هیچ کس دیگر دوستم ندارد.هیچ کس خودش را نمی اندازد جلوی من که تکه پاره اش کنم.هیچ کس سر به سر من نمی گذارد.هیچ کس به من نزدیک نمی شود.چرا؟من که انقدر خوب و مهربانم.فقط تشنه شده ام به یک مقدار گوشت و خون و اعصاب و روان و زندگی مردم.چرا هیچ کس درک نمی کند من را؟من طاقت زندگی اینطوری را ندارم.من حالم از خودم به هم می خورد.چقدر همه بی مقدارند.چرا هیچ کس نیست که یک کم بازی کردن بلد باشد؟
حالم از تعهد درونی به هم می خورد.بدم می آید که اگر هم موقعیت هیجان انگیز داشته باشم خودم روی خودم کنترل داشته باشم.از خودکنترلی متنفرم.چرا رها نمی شوم؟چرا آزاد نیستم؟
از این بی تفاوتی بدم می آید.از اینکه هیچ چیز فرقی به حالم نکند.از این که چیزی باشد که تمام وجود تو را مال خودش کند.از اینکه باقی دنیا را نبینی.از اینکه سرد باشی.سنگ باشی.چه اتفاقی افتاده؟من بلد نیستم اینطوری زندگی کنم.در خونم نیست.چرا هنوز همه چیز همان طور است که بود؟چرا تمام نمی شود؟چرا تمام نمی شوم؟
من از زندگی مثل آدم متنفرم...متنفر...
حال تهوع من را یکی دریابد...
دست و پا و روح و دل به زنجیر می شوم
از تمام زندگی و مرگ و هرچه هست
من از تمام هرچه جز تو هست سیر می شوم
.
.
.
من که ادامه میدم...می جنگم...تو که نیستی...
نه...
همچین روزی نمی رسه...
این ها همه از سر بود...
تاوان عصاة این است...
