تقربا حس خوبی دارم.خدا شاهده نمی دونم چرا.من سوال دارم.سوال.
چرا؟
تو رو خدا یک نفر فقط یک نفر پیدا بشه به من بگه چرا.
من خسته ام.به همه ی چیزاهای خوب و ناخوب قسم خسته ام.
نمی دونی چقدر ناراحت می شم وقتی به این فکر می کنم که زبان فارسی انقدر غنی نبوده که برای نشون دادن تضاد با خوب یک واژه ی مستقل داشته باشه و از کلمه ی ناخوب استفاده می کرده.آخه هر چیز ناخوبی که بد نیست.و ما به آنچه متضاد خوب باشه می گیم بد.این یک کلمه بیگانه ست.ممکنه آن جه که خوب نیست بد هم نباشه.علی السویه باشه.پس این یک اشتباه بود.آه خدای من.اجداد من اشتباه کردند.آه...
می دونی مساله دقیقا در باغ سبزه.که خداوند با اون چشم قشنگش شاهده که به همه نباید نشون داده بشه.چون اصولا چیز مضریه.نه نه.اصلا نباید نشون داده بشه و من آدمی رو می شناسم که از بس به خلق علاقه داره به همه اون در کذایی رو نشون می ده.کار درستی نمی کنه.
من دلم یک کسی می خواد که تو نیستی.خدا رو شکر.نه؟آره بابا خدا رو شکر.
