در زندگی روزهایی هست که دلت تنگ می شود...تنگ می شود...تنگ می شود.روزهایی هست که دلت آشتی می کند با همه ی همه ی آدم ها.روزهایی که نمی دانی روز است واقعا یا توهم.روزهایی که می آید و می رود وشب هایی هست که می آید و می ماند.امید هایی که هستند و آماده تا چنگشان بزنی و بیاویزی بهشان و کمی زنده باشی.اندیشه هایی هست بعضا جدا از تو –آنطور که ادعا می کنی-و بیشتر همراه تو که گاه سیاهند و کمتر سفید.چیزهایی هم هست که هر چه می خواهی رنگشان کنی نمی توانی چون می دانی که از هیچ هیچ هیچ چیز مطمئن نیستی...لااقل در زمان هوشیاری.و مستی هایی هست که هرچقدر کوچک ولی هست و خداست و پریستیدنی.مستی هایی که دنیای تو می شوند و خدای تو و دین تو و تو و تو.در زندگی روزهایی هست و شب هایی که چشم های تو آنجا خیسند و دلت کوچک و امیدت بی رنگ.زمان هایی هست که تو در آن واقع می شوی و مکانی هایی هست که تو جای می گیری و شب و روزی هست که تو را دربر بگیرد.و تو هستی با همه ی این ها که هر قدر هستن آن ها برایت محل شک است بودن خودت یقینی ست.در زندگی چیزهایی هست مثل تو که من به یادشانم و عزیزشان می دارم و دلتنگشان می شوم بی آنکه بخواهم.در زندگی من هستم تو هستی و چیزهای دیگر چه باشند چه نه به حال من فرقی نمی کند.در زندگی در زمان در شب و روز من تو باش و گو زندگی نباش...رضایت می دهم(گرچه تو هم با زندگی می روی چون تو هم در آن واقع شده ای)
روزها و زندگی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 16:13 توسط سحر
|
